حسين فاطمى

127

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

خصم انگشت تحيّر به لب از نطق تو برد * چون كه در كوفه گشودى ز سخن چند درى جلوه‌گر شد به جهان معجزهء نطق و بيان * به زمين و به زمان كرد هزاران اثرى جذبه نطق تو در كوفه عجب جذب نمود * سر آلوده به خاكستر و خون چون گهرى بهر دلدارى تو آيه قرآن به لبش * ناگهان پيرزنى زد به سر او حجرى شد مه روى وى اندر خسف از خون سرش * تاب ناورده به محمل بزدى هم تو سرى خون نو نوك سنان از سر وى ريخته شد * توى محمل ز تو هم ريخت بر او خون ترى اى فداى تو و آن قلب پريشان تو من * نيست در دهر بمانند تو خونين جگرى توسن نطق به جولانگه مدح تو بماند * طوطى طبع در آن ريخت همه بال و پرى كى توان راند بُراق خرد آنجا كه هنوز * قاف تا قاف ز سيمرغ نباشد اثرى ؟ گفت غير از تو چنين باديه پيماى بلا * ديده چرخ نديده چو تو خونين جگرى زينت بزم ألَستى كه خريدار بلا * گل گلزار حسينى و بدان مفتخرى حزن و غم را بسرشتند به آب و گل تو * تا كه شد با دل افروخته عمرت سپرى زندگانى همه با آه و غم و قلب پريش * عيش و عشرت همه با داغ دل و چشم ترى ناله سرمايه عيش تو در اين بزم وجود * گريه پيرايه حسن تو زهى جلوه‌گرى گه به ماتمكده جدى هم آغوش عزا * گه به بيت الحزن مام به غم غوطه‌ورى گاه در هجر پدر مويه‌كنان گريه‌كنان * گاه در داغ حسن پيشهء تو نوحه‌گرى قصّه كرب و بلا آتش جانسوز تو بود * داد از اين واقعه فرياد ز بيدادگرى خرمن صبر و شكيبا اگر آتش بگرفت * اى فلك باز تو مىچرخى و هم ميگذرى آه از آن دم كه شه تشنه لب اندر دل خون * با تن خسته هدف بود به تير و حجرى زينب از خيمه برون رفت بامداد حسين * شمر از لشگر اعدا به تمناى سرى قدسيان سر به گريبان همه با آه و فغان * ماسوا غرق محيط الم پرخطرى در كشاكش شده اندر بر شه زينب و شمر * در ميان نيست كسى تا كه كند دادگرى گاه دامان و گهى خنجر تيزش بگرفت * بر دل آهن او بلكه نمايد اثرى هرچه الحاح نمودش به هزاران تشويش * آن همه شور و نوا ديد و ندارد ثمرى نقد جان بود به كف بهر هوادارى دوست * آن دل افسرده در افتاد و نمودش سپرى شاه دين بود در اين مرحله سرگرم حضور * باده عشق و را كرده ز خود بىخبرى غايت طى مبادى همه اين ساعت بود * كه وصالش به كف آورده بچيند ثمرى